تبليغاتX
? حرف های خصوصی دل

الهه،همسرم معشوقه ام، خدا به همرات

به نام پروردگار صبور

سلام جسم تنها و روح به پرواز در آمده من

عشق من ،الهه من چند صباحی است که حسی به من دست داده که تو میخواهی از یاد و خاطراتم محو شوی تا من به روزهای گذشته خود برگردم.تقلا نکن که کوششی بیهوده است .بگذار تا با یاد تو به ادامه و به انتها نزدیک شوم.خسته ام،خسته،گاهی به دل امیدواری مید هم و گاهی خسته از امیدهای واهی، خود ،خود را می فریبم تا روزگار نتواند خنجرش را بیش از پیش در سینه ام فرو کند.مادر می کوشد تا باز مهر را با دل من آشتی دهد و جایگزینی برای عشق در خاک خفته من.بگذریم.هیچ وقت فکر نمی کردم که زندگیمان بعد از پانزده ماه به انتها رسیده و مسافر دیار حق باشی.همیشه آرزو داشتم تا آرزوهایت را برآورده کنم ولی زمان اندک و زندگی بی رحم .چند وقتی هست که مواقع بیکاری بر روی شعری کار می کنم تا به زبان شعر نیز درد و دلی کرده باشم عشق در خاک خفته من دوستت دارم..

الهی سینه ام غم داده ای ، رهائیم ده

دگر لطفی کن و غم دشمنم،من شادیم ده

الهی سینه ام ماتم گرفت از داغ دوری

که پیری را نشست بر چهره ام،جوانیم ده

چو دل عاشق شد و راهی شدم بر شهر عشاق

که دل بر سجده افتاد ،ساقیا الهه ام ده

زعقل و هوش ندا آمد مشو ای دل تو غافل

که گویی در جدایی دیده بارانی ام ده

چنین گشت و نوشت این سرنوشت بر من جدایی

که نیمی از وجودم ره به خاک و ساقیا صبوریم ده

چو دل سوخت و کشید آه و چو نالیدم ز این رسم زمانه

که عشق جرم وکشنده عاشقی بود ،ساقیا دل داریم ده

چو اشک و غم به مهمانی و من میزبان آنان

چه گویم یا رب ای دوست،خالقم آرامشم ده

الهه،همسرم معشوقه ام، خدا به همرات

که روزی خواهمت از خالقم،الهه ام ده

نجوا  و شعر از :مرد غم


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/08/18 ساعت 10:59 موضوع | لينک ثابت


انتظار جواب نامه

به نام پروردگار قلبهای آرام و نا آرام

سلام هم نفس روزهای گذشته مرد غم

باز قلب برای تکاپواحتیاج به فضا دارد و مرد غم با به قلم آوردن دل نوشته های خود غبارغم را از فضای قلب می کاهد.باز با به یاد آوردن خاطرات گذشته تراکم ابرها درفضای دیده به چشم می خورد و باز دل ،دلتنگی را بهانه کرده و با شریک های خود ( قلب و دیده) هم پیمان شده و مرا در غم فرو می برد. الهه من،همسفر مهتاب من،زائر پر گشوده من رفتی و در عالم دیگر به سر می بری و من هنوز اندر خم کوچه به فکر گذشته تباه شده خود.الهه من رفتی و خاطرات را در قلب مرد غم جای گذاشتی تا چشمان او همیشه بارانی باشد.پانزده ماه از عروج روح مهربانت میگذرد.پانزده ماه تنهایی و غم در گوشه گوشه قلب من جای گرفت.آری من نیز نزدیک به پانزده ماه با تو زندگی کردم و چه تفاوت بین این دو پانزده ما.عشق من، من می دانم تو شامل رحمت پروردگار قرار گرفته ای و من حرفهایی دارم با خدایم به آن امید که تو به وسیله واسطه هایی به گوش پروردگارمان برسانی.نمی دانم هر چه با او درد و دل می کنم جوابی نمی یابم شاید این حقیر در لیست بنده گانش جای ندارم.همسرم هم نفس روزهای به یاد مانده ام به پروردگارمان بگو پیغام برسانند همچنان مرد غم صبر را پیشه راه خود قرار داده و با این زندگی سراسر بی رحم در حال مبارزه میباشد بگو می کوشد تلاش می کند و خستگی نا پذیر می جنگد،بگو مشکلات مرد غم بیش از پیش گشته و هر صبح که چشم باز می کند زخمی دیگر بر درد هایش سر باز می کند.الهه من زیبای در خاک خفته من به پروردگارمان بگو پیغام بفرستند که مرد غم با از دست دادن الهه خود تمام آرزو و امیدهایش نقش بر آب گردید و روح و روانش نیز به مرز جنون رسید دیده اش گریان و دلش سوخت و قلبش شکست،کمرش خمیده و پیری زود رس بر جوانی چهره سبقت گرفت و باز نیز صبوری را پیشه کرد که خود نه گذشت زمان درس صبوری را بر او آموخت.الهه من عشق در خاک خفته من بگو که با از دست دادن تو نیز کنار آمد ولی این روزگار سنگ دل با شیطان هم پیمان شده و سعی در تباه شدن من را دارد مشکلاتم را صد چندان کرده و هر چه تلاشم بیش می شود روزگار نیز سنگهای بزرگی را در روبروی راهم قرار می دهد.الهه من بگو با کمی ترحم به بنده ناچیزش بنگرد پیامم را بگو به گوش پروردگارمان برسانند و هزاران نا گفته هایی که نمی توان بر قلم آورد و در دل جای گرفته که خود پروردگار از آن آگاه است و بگو در انتظار جواب نامه ام می مانم چه در خواب و چه در بیداری. بدرود

نجوا از :مرد غم

 


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/07/18 ساعت 5:41 موضوع | لينک ثابت


دیده گریان از وصال آخر دیدار تو

به نام پروردگار فرشته در خاک خفته من

سلامی به پاکی گذشته مرد غم و فرشته در خاک خفته او

همسفر مهتاب من،نو عروس خانه ام،رفتی و خاموش شد قلب و دلم.هر چه ظاهر را بسازم دل نسازد،گرروزگار هم بر وفق مراد آید باز هم دل نخواهد،میخندم و دل تمسخر میکند آن خنده را چون میداند آن خنده جز ظاهرش هیچ معنایی ندارد.دیر آمده ام می دانم ولی بدان الهه من اگر به وب چند وقتی سر نزده ام دلیل نمی شود که از یاد تو غافل بوده ام چون قلب من با قلب در خاک خفته تو یکی هست و نمی توان آن دو را جدا از هم دانست.زیبای من چند صباحی هست از تو بی خبرم میدانم نمی توانی بیایی پس در رویا مرا دریاب.ماه رمضان ماه خدا ماه هدیه قرآن ماه برکت سفره خود را در میان بنده هایش گستراند تا هر کس لیاقت دارد از آن سفره بهره ای ببرد و این دومین سالی از ماه مبارک رمضان می گذرد که به تنهایی روزه میشوم و تو را در کنار خود نمی یابم و چه تند تند روزگار گرد و غبار خود بر خاطرات گذشته ما می نشاند.نمیدانم چرا هنوز هم وقتی در فکر روزهای تلخ گذشته می روم بغض به گلو می نشیند و راه صحبت را می بندد.چند روزی به مسافرت رفتم تا حال و هوای دگرگون خود را تازه کنم آری همسفر مهتاب من چند روزی در چند متری ساحل دریای شمال روزها و شب ها را گذراندم و دقایق بسیار در کنار ساحل به امواج خروشان و گاهی آرام دریا می نگریستم کاش بودی و با تو در ساحل دریا قدم از قدم بر می داشتیم ولی افسوس که تنها هیچ لذتی برایم نداشت.پروردگار مهربان ما آدمیان بنده هایت غرق گناه و معصیت به سر میبرند ما را دریاب و لطف و کرم خود را شامل حال ما گردان.پروردگار بخشنده و زیبای ما در ماهی قرار گرفته ایم که می گویند به آرزوهای ما آدمیان بیش از ماه های دیگر توجه داری و همه میدانیم که نمی توانیم خود را عاری از گناه بدانیم و این را نیز می دانیم که چشم بصیرت ما بسته است آرزو داریم در این ماه مبارک از خطاهای ما در گذری و ما را مورد عفو خود قرار دهی.همسفر مهتاب من این وب با همه درد و دلهایش چندیست که یک ساله گردیده آری یک سال از قلم مرد غم نیز می گذرد و چه تلخیهای گذشته پر درد خود را برای تسکین دل به قلم در این وب آورده و به یادگار گذاشته ام.همسرم همنفس روزهای گذشته ام عاشقانه تو را دوست دارم و تا ابد در ذهن من می مانی.الهه من همسر شیرین زبان مرد غم تو چگونه روزها را سپری می کنی تو چگونه بر ما زمینی ها می نگری میدانم که تو به آن تجربه رسیده ای که ما آدمیان تا قبل از مرگ آن را حس نمی کنیم الهه من یادی از مرد خود مردی که آرزوها برایت در سر می پروراند و حال تنها با یاد تو روزها را سپری میکند،از او یاد می کنی؟نمیدانم چرا نمی توانم به دیگری فکر کنم نمیدانم چرا نمی توانم مهر دیگری را در قلب خود جای دهم نه این که نخواهم ولی آنقدر خاطراتت درذهن من جای گرفته که کاری هست بس دشوار.حقا که زیبا گفت پروردگار ما آرامش مردان را زنان می آفرینند.همسفر مهتاب من روزی تو را در کنار خود حس میکردم و حال رسم بی وفایی را به جای آورده ای و در سینه خاک آرمیده ای این آشفته حالم را به که گویم،شکایتم را از این روزگار سنگ دل بر چه محکمه ای گذارم،روزگار از کف داده و تنها ایم را با که قسمت کنم.درد و دل بسیار است و بغض می نشیند بر گلو تا که لب خاموش شود و اشک روان و این اشک تا به آرامش رسد نم نم می بارد و یاد لحظه های گذشته داغ دل را تازه می کند و این اشکها جز به در خواست قلب بر گونه نمی نشیند.سلطان غم قلب است قلب. و تا به آرامش رسد این قلب در هم شکسته راهی است بس دشوار.به من حق دهید تا حرفهای نا گفته دل را به قلم در وب به یادگار گذارم،به من حق دهید که عاشقی دل شکسته نمی تواند از ته دل شاد باشد،به من حق دهید که وقتی دل و دیده و سلطان بدن قلب غمگینند نگویم به ظاهر شادم.نمیدانم میتوانید غم مرد غم را درک کنید یا نه ولی تا کسی در موقعیت آن غم قرار نگیرد نمیتواند عمق غم را حس کند و از خدای مهربان آرزو دارم هیچ کس دروضع کنونی من قرار نگیرد حتی دشمن من که بسیار تحمل می خواهد و صبوری که روزگار آن را به اجبار به من آموخت.ببخشید که این قلم تا به حال نتوانسته شاد بنویسد چند ماه پیش شعری را به قلم آورده ام که می خواستم پس از اتمام آن را در وب به یادگار بگذارم ولی دیگر نمیتوانم تمرکز قدیم خود را بر روی شعرهایم بگذارم و همین چند بیت را به یادگار در وب می گذارم ممنونم که قلم مرد غم را قابل می دانید و نظراتی زیبا را برای تسکین حال من در وب به یادگار می گذارید.

عشق من ای مهربان،ای هم ره مهتاب من

پر کشیدی از دل و رفتی تو ای جانان من

دل تورا دیگر نیافت و غم شده مهمان او

بین دل آشفته را،خواهد شفا از ماه من

رفتی و قلبم شکست،ماتم گرفت سینه من

بین نماد عشق را، ای مرحم غمهای من

دیده گریان از وصال آخر دیدار تو

می چکاند خون به دل ای همسفر،مهتاب من

عیدی چون عید غدیر مهرت به قلب من نشست

عیدیم را من گرفتم،از علی(ع)مولای من

رفتی و تقدیرمن،این بود که نالم در فراق

ای عجب بر روزگار،ای همسفر.مهتاب من

نجوا و شعر از:مرد غم

 


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/06/09 ساعت 1:0 موضوع | لينک ثابت


ای سراسر عشق

به نام پروردگار رازهای دورون قلبها

سلام عشق پر گشوده من،سلام فرشته خاطرات گذشته مرد غم

در چه حالی گلم؟نگران من نباش،مرد غم سعی کرده با خودش کنار بیاد دورسته که زمان نتوانست عشق من را نسبت به تو ذره ای کم کنه ولی کم کم داره تازه بودن داغ رفتنت را به زخم کهنه تبدیل می کنه،دل و دیده و قلب هم دارن با من مدارا می کنند.حالا خوب میدونم که این کره خاکی چند وقتی در اجاره ما هست و باید مثل تو همه چیز را بگذاریم و برویم،آره عزیز مرد غم به وضع کنونی عادت کرده چند روز پیش دوباره قابل دونستی آمدی بخوابم ولی ایندفعه خیلی خوشحال بودی خیلی زیاد شیطنتهای دوران عقد و چه بسیار خندیدیم ،شاید دلیلش را بدونم چون دیگه مرد غم تیپ روزهای با تو بودن را می زنه دورسته دل غمگینه ولی ظاهرم همانطور که می خواستی شد،وقتی تو خوشحالی انگار من خوشحالم دیگه به تنهایی عادت کردم یک جفت قناری دارم که آنها هم دارند به من عادت می کنند اگه حوصله ام را داشته باشند وقتی سوت براشون می زنم عین خودم سوت می زنند و وقتی براشون موسیقی می گذارم شنگول میشن با آهنگ غمگین هم حال نمی کنند فقط شاد میخوان باشه.آره الهه عزیز من، روزگار تنهایی مرد غم اینجوری داره سپری می شه،از اون وقتی که روح مهربانت به پرواز در آمد وهمسرت تنها شد و مردغم نام گرفت بی خوابی به سراغم آمده،همیشه تا دیر وقت بی دارم خستگی محل کار نیز با آمدن به منزل و تماشای عکسهای زیبایت کاسته می شود.دیگه بهم ثابت شده هر چه کمتر در غم فرو روم تو را شادتر می بینم.الهه آسمانی من خوش به سعادت تو که در چنین راهی به معبود خود پیوستی همیشه جایگاه تو در قلب مرد غم ماندگار خواهد ماند.ای سراسر عشق تا دورودی دیگر بدرود.

نجوا از:مرد غم

Photo-Skin.ir


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/05/05 ساعت 9:55 موضوع | لينک ثابت


در سکوت خود تو را جستجو می کنم

به نام پروردگار قلبهای شکسته

غم مخور ای دل غمگین دنیا محل گذر است.غم مخور ای قلب شکسته تو اولین نیستی و آخرین هم نخواهی بود .به روزگار دل می بندیم ولی روزگار دل نمی بندد و گاهی دل می شکند. هم به ما شیرنی های زمانه را می چشاند و هم تلخیها. تفاوت بر یادآوری خاطرات که لبخندی بر لب می نشیند یا در غم فرو می رویم..همسفر مهتاب من فرشته آسمانی من با بال گشودن تو و پرواز روح مهربانت از این جهان خاکی،من شدم همدم قلب شکسته خود و با به قلم آوردن گوشه هایی از غم فراوان در دل،خود را آرام میکنم تا غم هجرانت برایم سبک تر جلوه دهد.همسرم الهه من چه بسیار آرزو داشتی و چه بسیار آرزو داشتیم و چه سخت برای همسر دل شکسته ات که به جای تحقق آرزوهایت بر دیوار مسجدی تکیه زند و در هنگام پایان مراسم سالگرد تو با لبخند تلخی مهمانان را بدرقه کند آری همسفر مهتاب من سالگردت نیز به پایان رسید و یک سال همسرت با قلب شکسته اش بدون یار مهربانش روزگار را سپری کرد..الهه من عشق از دست رفته من آرام بخواب از این دنیای پر حیاحو و پر تظاهر و صد رنگ گوشه ای کوچک را بر گزیده ای و در جایگاه ابدیت آرمیده ای و چقدر برای همسرت سخت و دردناک بود آن لحظه که باید شانه هایت را تکان میدادم تا آن آیات خوانده شود روزی نیز من می آیم تنهایم مگذار  با این تفاوت که من عاشقی چون تو ندارم که بر بالین من بگرید و گاهی بر سر مزارم با عشق خود درد ودل کند..چند روز پیش خاله ام که بسیار قلب رئوفی دارد برایم فال حافظ گرفت و چه جالب معنای آن فال که بسیار روحیه بخش و امیدوار کننده بود شعر از حافظ به نام ( گفتم غم تو دارم   گفتا غمت سر آید )و ای کاش هر غمی بود جز غم پر گشودن تو ..گرد غبار سال نیز بر در بسته شده قلب من نشست دیگر دل فریاد نمی زند ،قلب شکسته نیز می زند و چشم در خاطرات قبلی خود تو را می نگرد .در سکوت خود تو را جستجو می کنم و چشم را به امید آن که می آیی تا در خواب با تو به آرامش برسم بر روی هم می گذارم عکس سنگ مزارت را در وب جای میدهم تا هر اهل دلی که مطالب این حقیر را می خواند بتواند تصور کند که مرد غم بر روی سنگ مزار نو عروس خانه اش چه غمها ،چه گریستنها و چه درد و دل ها را تجربه کرد .عشق در خاک خفته من ،ممنونم که در خواب من را تنها نمی گذاری و یک خواهش قلب را قانع کن که برگشتی نیست آنقدر مرا با غم سازگار مکند، به دیده بیاموز که با به تصویر کشیدن آخرین لحظات زندگی دل را به آتش نکشد،هر سه تو را عاشقانه دوست دارند ،از من حرف شنوی ندارند از آنان بخواه که مرد غم از غم به درآید..

نجوا از : مرد غم


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/04/22 ساعت 1:31 موضوع | لينک ثابت


یک سال گذشت

به نام پروردگار مسافران بی بازگشت

تسلیت بر قلب صبورم

زمان همچون باد سپری می شود وای بر خاطرات از دست رفته..انگار همین دیروز بود که تو را دیدم و عشق بذر خود را در قلب من کاشت،انگار همین دیروز بود که اسم زیبایت به قلب من پیوند خورد،یک سال گذشت یک سال از در خاک خفتن تو گذشت یک سال من بی تو و تنها با یاد تو سر کردم.در این یک سال یک عمر گریستم،در خلوت تنهایی خود سوختم هیچ کس را به دل راه ندادم.آری همسفر مهتاب من مرد غم در این یک سال ده سال پیر تر شد،در این یک سال نزدیک به ده بار به خوابم آمدی از من گله کردی با من قهر کردی نوازشم کردی من را به صبر و بردباری خواندی از بی تابی های من پریشان شدی در خواب دیگران رفتی و از من شکایت کردی،باز آرام نشدم آری عشق در خاک خفته من، همسرت مرد غم نبود، مردی سر زنده و امیدوار مرد شاداب و عاشق. ولی با رفتنت شد مرد غم ،اسمی که تا قبل از سفر آخرت تو با آن کاملا بی گانه بود .سال پیش آخرین تماس تو درست در همین لحظه ها بود هنوز آهنگ حرفهایت را به خاطر دارم.و هم اکنون در حال تدارکات مجلس یادبودی برای عشق در خاک خفته خود هستم بسیار پریشانم بسیار دل شکسته و بسیار غمگین اشک مجال نوشنن به من نمی دهد


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/04/11 ساعت 0:39 موضوع | لينک ثابت


ای کاش طعم تلخ جدایی را آنقدر سریع تجربه نمی کردم

به نام پروردگار مهربان و همدم تنهایی من

سلام قلب شکسته شده در وجود عشق در خاک خفته من

پروردگارا باز با تو سخن می گویم چون دیگر نه محرمی از برای دل مانده نه همدمی از برای قلب،باز میخواهم دل را با تو احیا کنم. نمی دانم تا چه مدت این چنین قلب من با غم و دلتنگی می طپد.همسفر مهتاب من چند وقتی بود که بر سر مزارت سکوت می کردم و به اسم زیبایت بر روی سنگ مزارت می نگریستم ولی حال هر چه به سالگرد در خاک خفتن تو نزدیک میشوم بی تابی و اشک بی اختیار روانه می شود.نمی خواهم زمان آنقدر سریع تو را به فراموشی بسپارد.نمیخواهم کم کم از ذهن ها فراموش شوی میدانم صدایم را می شنوی و نگران حالم می باشی در خواب چند روز پیش بهم ثابت شد که تو از احوال من با خبر هستی چند روز پیش مثل اوایل بعد از غروب آفتاب بر سر مزارت گریستم قلب پر درد من آنجا در کنار یار در خاک خفته خود آرام می شود هم نفس روزهای به یاد مانده ام ولادت حضرت فاطمه زهرا ( س ) نیز سپری شد  روز زن را به همسر نمونه ام تبریک می گویم و همچنین بر مادر صبور و مهربانم و مادر دلسوز تو که در کنارت در آغوش خاک خفته تبریک می گویم.سال پیش با دسته گلی زیبا و حال... لحظه ای یادت فراموشم نمی شود چه خاطره هایی و چه روزهایی سپری شد چقدر دوستت داشتم و ای کاش طعم تلخ جدایی را آنقدر سریع تجربه نمی کردم حال تو در خاک خفته ای و من با حس با تو بودن روزگار را می گذرانم.امید که تو را روزی در آغوش بگیرم و آرامش از دست رفته خود را بازیابم در آن دنیا.پدر و مادرم نیز از سفر حج به سلامت بر گشتند شال و چادری که از تو به مادر داده به کعبه و مدینه تبرک شد چقدر مادر با شوق و ذوق از آن دیار پیامبر ( ص ) برایم گفت.به امید استجابت دعا هایشان ( آمین )

نجوا از :مرد غم

Photo-Skin.ir 


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/03/29 ساعت 15:52 موضوع | لينک ثابت


یازده ماه گذشت

 

به نام پروردگار خاکیان به یاد مانده

یازده ماه گذشت و یک ماه به سالگرد در خاک خفتن تو مانده

یازده ماه از وداع چشمان زیبایت که گره خورده بود در چشمانم گذشت

یازده ماه از آخرین طنین صدایت که نوازشگر شنوایی من بود می گذرد

یازده ماه از رفتن تو و تنها شدن من از این روزگار لعنتی می گذرد

یازده ماه قلب من نا امید از طپش قلب یار مهربانش با افسوس می طپید

یازده ماه از آخرین وداع ما می گذرد و دیگر سکوتی تلخ جایگزین آن شد

یازده ماه از آن روز لعنتی که در سرد خانه دیدمت و زندگی را باختم میگذرد

یازده ماه به تنهایی از من دست شستی و در سینه خاک خفته ای

یازده ماه از در آغوش خاک گذاشتن تو توسط همسرت می گذرد

یازده ماه از گریستنم.از بی تابیم .از صبوریم.از سکوتم می گذرد

یازده ماه حتی یک لحظه از تو غافل نشدم و عشقت برایم ماندگار شد

حال گله دارم؟دیگر از تو نه. از خود نه.  از خدایمان نه

از این روزگار پست و لعنتی گله دارم که این سر نوشت را برایم رقم زد و حال با صدای بلند و رسا می گویم نفرین بر تو ای روزگار نفرین بر تو ای پستی زمانه نفرین بر تو ای زمانه که با من چنین بی رحمانه رفتار کرده ای!می پنداری بر من پیروز شده ای ؟؟؟در اشتباه محض به سر می بری ای ساده دل !! من در قلب خود کسی را دارم که تو هیچ: تمام مخلوقات سر سجده بر او میگذارند..او همدم تنها ایم .درد و دلهایم. گریه هایم. سکوتهایم .صبوریم بوده چون او من را بیشتر از هر کس می شناسد چون او رئوف مهربان است بخشنده و سخاوتمند چون او بزرگ است نه مثل تو حقیر و ناچیز. روزگار لعنتی تو بر من پیروز نشده ای. تو تنها دلم را سوزاندی و قلبم را شکستی شکایتم را از تو در آن دنیا به پیش پروردگارم می برم و آخرین کلام روزگار لعنتی نفرین بر تو. هیچ وقت نمی بخشمت...

پروردگار محبوبم پدر و مادرم امشب عازم سر زمین وحی میشوند تا اگر قبول فرمایی رستگار شوند حرفهایی را برایشان بازگو کرده ام که در آنجا برایت بازگو می کنند شالی زیبا یادگار از همسرم را نیز به مادر داده تا به کعبه تبرک کند .پروردگارم تنها امیدم و تنها دلخوشیم تویی و چه بخواهی و چه نخواهی تا ابد عاشقانه تو را دوست می دارم

نجوا از :مرد غم


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/03/13 ساعت 0:4 موضوع | لينک ثابت


نامه ای برای پروردگارم

به نام پروردگار مهربانم

نامه ای به قلم مرد غم برای خدا

سلام خدای خوبم،سلام آفریننده تمام مخلوقات از جمله مرد غم. میخواهم نامه ای برایت بنویسم .فرستنده:مرد غم موضوع : درد و دل گیرنده: پروردگار ولی آدرسی برای گیرنده نامه ندارم به همین دلیل به آدرس قلب خود می فرستم یقین دارم پروردگارم از محتوای نامه با خبر میشود.پروردگارم میخواهم جز تو از هیچ نگویم و فقط از عشق به تو بگویم از خالقی که سراسر مظهر عشق و پاکی به تمام معناست و با تمام واجه های قلبهای ما آدمیان آشناست.پروردگار خوب مهربانم می دانم که احتیاجی به نامه نیست تمام اسرار قلب من را خود می دانی اگر میبینی نامه ای برایت می نویسم برای این است که چند صباحی دیگر که به این نامه چشم دوخته ام ،خاطرات و درخواستهایم برایم تداعی شود چون آدمیان فراموشکارند و وقتی به آرزوهای خود دست یافتند میگویند خود خواستیم و خود توانا بودیم که به این مقام یا ثروت یا علم یا مرتبه رسیدیم.نمیگویند خداوند منت بر سر ما گذاشت و ما را بر هدف خود یاری کرد .خداوند چقدر تو رئوف و صبور هستی ،چقدر ظلمها را در این جهان می بینی و باز هم فرصت توبه را از ما دریغ نمی کنی.پروردگارا چرا ما انسانها آنقدر طمع کار شده ایم چرا بعضی از ما آدمیان ظالم ،خودخواه و مغرور شده ایم چرا نباید از تاریخ درس بگیریم و عبرت از خطای دیگران را سر لوحه کار خود قرار دهیم .میدانم که دل پری از نمونه ای از مخلوقات خود که بشر باشد داری. آخر چرا ما آدمیان آنقدر در اشتباه و تظاهر به سر می بریم چهار پایان و غیر آدمیان را آفریدی و آنها که ساقط از عقل می باشند در ستایش پروردگارشان و ما انسانها که با فکر و تدبیر هستیم گمراهیم. بنده سر آپا خطایت می داند چرا شیطان آفریده شد و چرا به او اجازه داده شد تا وسوسه برای این دنیای ما انسانها فراهم کند تا کسانی که فقط به این دنیا دل بسته اند از آنانی که نیت قلبی به هر دو دنیای پروردگارشان دارند جدا شوند . خداوندا برای خلق ما از روح خود در ما دمیدی و در کتابت برای خلق بشر به خود آفرین گفتی . خدای مهربانم جسم ما را از چه آفریدی ؟ از خاکی پست تا مغرور نشویم و ادامه نسل ما را از آبی گندیده و بعد از مرگ ما بوی تعفن از وجود ما بر می آید .وای چقدر ما انسانها در اشتباه و گمراهی به سر می بریم مگر این نشانه ها برای آفرینش ما کافی نیست تا مغرور نشویم،ظالم نباشیم،از پروردگارمان غافل نباشیم.چطور میشود این آتش وسوسه را در وجود خود خاموش کنیم ؟می توانیم !! چون بودند بشرهایی که عشق به تو در قلبهایشان موج می زد و بزرگ و بلند مرتبه بودند ولی در برابر تو ابراز عجز و ناتوانی می کردند،آنها هم انسان بودند ولی بر نفس خود غلبه کردند.پروردگار رئوف و مهربانم از بنده سرآپا خطاکار خود بگذر میدانم من نتوانستم بر نفس خود غلبه کنم ولی افسار خود را به دست شیطان نیز نداده ام.میدانم تا غافل می شوم شیطان خشنود از تلاش خود تا بنده ای دیگر را به سمت خود بیفزاید ولی با عشقی که خود در قلب من جای داده ای سریع از غفلت خود آگاه می شوم .پروردگارا مرا از این دریای طوفانی خشم و امواج مهیب ظلم در امان فرما و من را به عنوان بنده ای کوچک و ناچیز به رحمت خود امیدوار ساز ( آمین )


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/02/31 ساعت 1:12 موضوع | لينک ثابت


گذر زمان

سلام عشق دیروز و افسوس امروز من

سلام خاطرات و یادگار سینه پر درد من

باز هم دل بی تاب توست و میخواهد با به قلم آوردن گذشته کوتاه خود بار سنگین غم را از دوش خود بکاهد .همسفر مهتاب من هنوز هم با روزهای اول تفاوتی نکرده ام نمی دانم چرا میگویند خاک سرد است و فراموشی به وجود میآورد،نمیدانم چرا میگویند گذر زمان خود به خود اثرش را بر انسان داغ دیده میگذارد،نه تو از ذهن من فراموش شدی نه گذر زمان عشقم را نسبت به تو سرد کرد،تنها گذر زمان ناله هایم را به سکوت بخشید ،تنها گذر زمان وادارم کرد تا صبر کردن را بیاموزم ولی بی تابی همچنان هست ولی با دیدن سنگ مشکی که اسم زیبای تو بر آن نقش بسته دل میسوزد و قلب بیش از پیش تنهائیش را حس میکند .آری همسفر مهتاب من هنوز هم به یادتم چه خوش روزگاری که با تو سپری شد.کاش می شد تو را در رویا ملاقات کرد،کاش میشد باز هم نفسهایم را می شمردی و منزلگاه خود که قلب من بود را ترک نمیگفتی.حق با توست ( زندگی دفتریست برگ برگش خاطره،،از برای هر نفس باشد او یک منظره ) آری همسفر مهتاب من چقدر زیبا گفتی ولی چرا باید من در زندگی دفتر باشم و تو برگ برگش را برایم رقم بزنی و به خاطرات بپیوندی .فرشته در خاک خفته من از دنیای خود بگو ؟آنجا هم بی وفایی دارد آنجا هم دلتنگی هست،آنجا هم عشق هست ،هر چه هست میدانم از این دنیای خاکی ما که در آن نقش بازی میکنیم بهتر است،خود در این دنیا بوده ای و میدانی آری همسفر مهتاب من هنوز هم در این دنیای ما ظلم هست،فقر هست،تنهایی هست،عشقهای منجر به شکست هست،جنگ خون و خونریزی ناله گریه غم افسوس سکوت در این دنیای خاکی ما هست ولی با همه تلخیهایش عشقهای پاکی هم وجود دارد که در قلبهای اکثریت ما انسانها موج می زند.عشق به پدر و مادر،عشق به همسر و فرزند،عشق به هم نوع و چه خوش سعادت کسی که عشق به پروردگارش را بیش از عشقهای کره خاکی در قلب خود بها داده. پروردگارا میگویند خداوند در قلبهای شکسته جای دارد ،خداوندا آرزوهایم را خود میدانی هر طپش قلبم در دست توست روزگار بر اراده توست ،پروردگارا تلاش و انتظار از آن من ،روزی و مصلحت از آن تو،خداوندا عشق را در قلب من به خود افزایش ده و راه رسیدن به خود را به من بیاموز.

نجوا از : مرد غم


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/02/21 ساعت 0:57 موضوع | لينک ثابت


سالگرد ازدواج

سلام هم نفس روزهای بیادماندنیم

سلام نیمی از قلب در خاک خفته من

هفتم ادیبهشت،،ماه طراوت در طبیعت نیز به تحقق پیوست.سال پیش در چنین روزی اولین سالگرد ازدواج و دو سال پیش پیوند با عشق در خاک خفته خود به انجام رسید.چقدر سریع روزها سپری می شود امروز نیز با دسته گلی زیباتر از هر بار همچون سال پیش برایت آوردم ولی سال پیش به دستانت سپرده ام و امسال بر سر مزارت گذاشتم تفاوت بسیار است سال پیش هر دو قلب می تپید و امسال تنها، سال پیش چشمانی زیبا و مهربان نظاره گر من بود و حال تنها، سال پیش آغوش گرم در انتظار و حال تنها، سال پیش می دانستم چشم انتظاری در منزلم به امیدم هست و حال تنها.هم نفس روزهای بیاد ماندنی ام سالگرد ازدواجمان را در خاکی تاریک و قابی روشن در سکوت تنهایم به تو تبریک می گویم .سال پیش در چنین روزی به دل طبیعت رفته و در سایه درختانی در کنار جویباری از آب روان ساعاتی را به شیرینی گذراندیم و چه حرفهای زیبایی از آینده برایم بازگو می کردی زیبایی آن روزها را در خاطراتم ثبت کرده و عکسهایش را در قلبم جای دادم .پدرت نیز دیروز از مکه مکرمه آمد و صد حیف که مادرت بعد از اسم نویسی چقدر در انتظار آن لحظه بود و حال خود در کنار تو به آغوش خاک پیوست ولی خواهرت این وظیفه را به عهده گرفت و به جای مادرت رستگار شد .هم سفرم هم نفسم محتاج دعاهای خیر تو برای خود هستم .چندیست خوابهای پریشانی دست به گریبان من شده. به دوستم گفتم یک جفت قناری برای خلوت تنهای ام تهیه کند دیگر از سکوت خانه خسته شدم.

نجوا از :مرد غم


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/02/08 ساعت 1:1 موضوع | لينک ثابت


شکوه دارم

سلام آرامش دیروز من

شکوه دارم از تو،از خدای تو،از خودم،شکوه دارم از این روزگار لعنتی که بر ناسازگاری خود میافزاید،شکوه دارم از این دنیایی که با مصیبتهایش لبخندهایم را از من گرفت،شکوه دارم از تو که سنگ صبورم بودی و تنهایم گذاشتی،شکوه دارم از تو که دردهایم را میبینی و در سکوت می مانی،شکوه دارم از تو که با رفتنت نابودم کردی و حال که میخواهم زخمهای داغ رفتنت را التیام ببخشم روزگار با من به ستیز بر خواسته،شکوه میکنم از خدای تو که دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت ولی من را به حال خود رها کرده،شکوه دارم از خدای تو که میداند قلب من جای اوست ولی او نیز مثل تو مرا ترک گفته،شکوه دارم از تو و خدای تو.گوشه هایی از داغ رفتنت را به قلم آوردم تا کمی سبک شوم ولی دردهایم با که گویم به چه قلمی میشود گفت باید در دل بگذارم شاید روزی نبودم و همچون راز در سینه به سینه خاک بگذارم.میدانم که در امتحان بزرگی قرار گرفتم میدانم که خدای تو بیش از این مرا خواهد آزمود ولی من که حرفی ندارم هرچه هست بر من میپذیرم بر دیگری نه،همیشه سر به سجاده یکی از دعاهایم این است پروردگارا آبرویم را نریز گناهایم را بریز،حال میگویم پروردگارم آبرویم را نیز گر خواستی بریز ولی آبروی دیگری را نه،خرد شدنم را ببین ولی خورد شدن دیگری را نه،عذابم کن ولی دیگری نه،هر چیزی را میپذیرم به جان و دل اشتباه از من بوده دیگران فدای من نشوند که این برایم سخت و جبران ناپذیر است،پروردگارا خود میدانی که بنده سراپا خطایت همیشه قلبش از مهر تو پر بوده و امید داشته و دارد و خواهد داشت،خود میدانی  که در همه جا ذکرت را از یاد نبردم،پروردگارم گر از تو شکوه می کنم دوستت دارم چون جز تو همدمی ندارم،عشقی که به من هدیه دادی او را از من بستاندی در شرایطی که احتیاج مبرم به سنگ صبورم داشتم گریستم ،بی تابی کردم،دیوانه وار نوشتم،گله کردم،یادش کردم برگشتی از او نبود و من با این مصیبت کنار آمدم،بی تابی هایم کمتر شده گریه هایم را به سکوت بخشیدم ولی  او را از یاد نبردم چون قلب من اشباح شده بود از عشق او و خالق او ولی با خود کنار آمدم. تسکینم دادند از صبر برایم گفتند،از امید از تقدیر از قسمت از آخرت از ناامیدی از ادامه از همتایی مثل او از اشکهایی که برایش جاری گشت از حمد و فاتحه ای که برایش خواندند از همه چیز برایم گفتند.نزدیک به ده ماه میگذارد گذر عمر سریع میگذرد حال مرا با ده ماه پیش مقایسه کن.میدانم که مرا میبینی و خود نیز افسرده ای،خود میدانی و می بینی که روزگار چنان بی رحمانه تازیانه اش را چه بی محابا بر جسم افسرده و داغ دیده و ناتوانم می زند.تو دیگر افسوس مخور هم نفسم قسمت من این بوده که روزگار بی وفاییش را بر من ثابت کند ،تو دیگر غم مخور عشق در خاک خفته من بگذار با این ملامتها بار گناهم سبک شده و با  آرامش به تو دست یابم،تو شاد باش با وجودی که اشک چشمانت را زیباتر خواهد کرد ولی قلبم را به درد خواهد آورد اشتباه از من بوده تاوانش را هم میدهم بگذار بتازد بگذار عطش دردهایش را با بی وفایی بر من سیراب شود من صبورم راهی جز این ندارم.پروردگارا آبرویم را به تو می سپارم هر چه صلاح میدانی همان کن.

نجوا از :مرد غم


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/01/27 ساعت 14:51 موضوع | لينک ثابت


عشق یعنی:

سلام هم نفس روزهای به یاد مانده ام

سلام عشق من ، سلام عشق من

باز میخواهم بنویسم باز میخواهم پیمانه ای از ظرف سرازیر از غم و اندوه دل بکاهم.همسفرم رفتی و ماندی در خاطراتم و با رفتنت مرد تو بوی غم گرفت،ناله اش سوز غم خود چنین نامی گذاشت بر خودش ،مرد غم.شور و شوق را در سال جدید در نگاه اطرافیان میبینم کاش تو بودی من نیز شاد به زندگی می نگریستم.بر مزارت میروم چشم می نگرد آرام و دل می کند از تو یاد.میدانم و گریزان از نگاه چشمانی بسیار تا ز یادت غافل نشوم. روزگار را میگذارانم دوستی دارم از دوران کودکی با مرام و خوش بیان،بودم سالیانی از او دور حال مرا دیده و گه گداری به کلبه تنهاایم سر میزند محرمی از دل ندارد در دوستان،من شدم محرم او،حال همسری دارد سه فرزند ،روزگاری داشتیم در کودکی،حال من میداند آنقدر گوید به طنز تا که من آشتی کنم با خندها،گفته بودم از برایت همسفر،حال او شده مرد تنهایی مرد غم،بگذریم از خاطرات کودکی پاکی آن روزها یادش به خیر. آری عشق در خاک خفته من یکم هوس کردم به زبان خودت در نوشتن روجوع کنم ولی تو کجا و من کجا بی خیال،میشوم خودم مرد غم.در کجایی مهربانم یادی از من میکنی.نمیدانم چند وقته اصلا حال خوشی ندارم شاید زود عصبی میشوم ،حق دارم خسته از کار خود سوی منزل میآیم و باز تنهایی را بیشتر حس میکنم منزل را از خاموشی بیرون آورده سلام میکنم به قابی از تو روی میز در کنار سفره هفت سین ولی جوابی نمی شنوم.میدانم قلبهایی را می رنجانم ولی انشاالاه حال مرا درک کرده و برادر کوچک خود را ببخشند.میدانم کمی عجول شده ام تمرکز آن روزها را ندارم و بعضی مواقع در وب هایی قدم میگذارم که آنقدر نا امیدند که من با این روحیه خود از امید برایشان میگویم.نمی دانم چرا ما انسانها با خطایی یا اشتباهی به این ضعف امید دست می یابیم که از پروردگارمان پایان عمر خود را خواستاریم من نیز به این ضعف رسیدم ولی درد من درد فراق و دوری از عشق آسمانی خود بود در این کره خاکی که باز هم توبه کردم راضیم به رضای پروردگارم.البته اندکی نیز دردشان درد عشقهای اشتباه ست ،درد عشقهای با گناهست و نصیحتی دارم به دوستانی که برای برادر کوچک خود ارزش قائلند .هیچ وقت بره ای نباید برای کمک به گرگی که شاید اصلاح پذیر هم باشد به خلوت تنهایی خود او را راه داده و در انتظار اصلاح او باشد باید قبول کنیم که شیطان در وجود هر بشری میآید و وسوسه برای هر خطایی فراهم میکند.همه یوسف نیستند و هر کس مریم مقدس نام نمیگیرد...عشق از زبان مرد غم.عشق یعنی:دیدار دو معشوق در حضور پروردگار،عشق یعنی:پاکی چشم و دلی استوار،عشق یعنی:دوری از هر گناه و اشتباه ، عشق یعنی:نجابت یعنی صداقت یعنی سخاوت یعنی شهامت، عشق یعنی سجده بر خالق عاشقان است و بس.

نجوا از مرد غم


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/01/18 ساعت 1:33 موضوع | لينک ثابت


مادر مرا ببخش

سلام همسفر مهتاب مرد غم
سلام عشق جاودان مرد غم
سلام خاطرات گذشته من
غم نیز باز در سال جدید بر من می تازد و مرد غم همچون کوه ایستادگی می کند
دلم بسیار گرفته و بسیار از خود دلگیرم که چرا صحبتی از مادر فرشته مهربانم به میان
نیامد و چقدر آن زن مظلوم واقع گردید .مادر مرا ببخش که تو را از ذهن و خیال خود
گاهی فراموش می کنم .می دانم که تو در تربیت چنین دختری بسیار تلاش نمودی
و خود چنان مظلومانه در کنار مزارش به خاک آرمیدی .مادر مرا ببخش که با دیدن
آخرین بار قبل از به خاک سپردن تو در کنار فرشته مهربانم فقط برای دخترت گریستم
و آنقدر درد فراق دخترت برایم سنگین بود که به هیچ چیز جز او نمی اندیشیدم.مادر
مرا ببخش که آنقدر تو مهربان و برای همه عزیز بودی برای تازه عروس من گریستند
و  کمتر یادی از توشدمادر مرا ببخش که فرزندانت برای خاکسپاری دو فرشته مهربان
نمی دانستند بر کدام بگریند و ناله سر دهند و من تنها بر فرشته خود می گریستم
مادر مرا ببخش که بر سر مزار برای هر دو فاتحه می خوانم ولی تنها برای دخترت
درد و دل می کنم.مادر مرا ببخش که دختری با قلب پاک و آن که در رویاهای خود به
دنبال او بودم را به من هدیه کردی و من یادی از تو نکردم.مادر مرا ببخش که اگر بار سفر را تنها بسته بودی بسیار ذهنها آشفته و گریان تو بود ولی با به همراه داشتن دختر خود همه در سوگ او فرو رفته و یادی از تو نشد و چقدر فرشته آسمانی من به تو عشق می ورزید و حقا مادری به مهربانی و متدینی چون شما ستودنی بود.مادر مرا ببخش که در غم خود فرو رفته و از تو مادر زحمت کش و صبور و مظلوم کمتر یاد شد و چقدر مرد غم رفتار و اخلاقیات شما را دوست داشت و چقدر شما از غیبت و گناهای دنیوی دوری می کردید .همیشه نمازتان به درازا می کشید و با خدای خود راز و نیاز می کردید و عاقبت نیز به بهترین راه در راه آن بانوی صبور عالم به همراه عشق در خاک خفته من بال سفر را گشوده و به عالم معنا پر گشودید.روحتان شاد و در جوار بهشتیان باد.دیشب فیلمی از شبکه دوم به نام تا فردا دیدم که بسیار تحت تاثیر قرار گرفتم آخر در بعضی موارد تا حدودی به زندگی من شباهت داشت.مردی که عشقش را در یک تصادف از دست می دهد و بعد از گریستن به خواب می رود و بعد از بیدار شدن همسرش را در کنار خود می بیند خوابی بس وحشتناک دیده بود و لی برای همسرش هیچوقت بازگو نکرد و حال برای من مهم این بود که فرشته آسمانی من شب قبل از رفتن چون من در محل کار بودم و آنشب در منزل پدرم و در اتاق خواهرم به خواب رفتی و ساعاتی بعد بسیار پریشان از خواب پریدی و با اصرار خواهرم از خواب پرده بر نداشتی و چون راضی در سینه به سینه خاک سپردی.آری همسفر مهتاب من شاید در خواب خود پرواز روح مهربانت را دیده بودی و شاید....نمی دانم. تو رفتی و چه با سعادت و من در کوچه های تنهایی خود با چشمانی نمناک به آرامی قدم بر می دارم و چه شیرین روزهایی که با تو قدم بر می داشته و عشق در میان چشمانمان موج میزد . 
کاش یا با هم یا هیچ کدام به تنهایی این مسیر را طی نمی کردیم چون برای هر کداممان زجر آور است ادامه.مسافر بهشتیم دوستت دارم.
نجوا از :مرد غم
پلکان - روز مادر مبارک


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/01/10 ساعت 0:24 موضوع | لينک ثابت


عنایت پروردگار

سلام هم نفس آرزوهایم

سلام قوی برکه تنهایی ام

سلام نو گل زیبای در خاک خفته ام

سال 88 هم با بهار و شکوفه های زیبایش شروع به شمردن لحظه های عمر یک ساله خود می کند و در این عمر یک ساله خود غمها و شادیهای بی شماری را به نمایش می گذارد و سهم هر کس در آن ،در دفتر زندگینامه اش در دست پروردگار ثبت شده که با گذراندن آن ایام به موضوعات و مسائل آن پی خواهیم برد و تبریک آغاز سال نو برای آن گفته می شود که همگان انتظار سالی سرشار از مهر و وفا و صمیمیت و سلامتی را برای هم آرزومندند . سال پیش برای هر کس به نوعی تعبیر می شود ،برای کسانی می توان بهترین سال زندگیشان را در آن سال تجربه کرده باشند که بعد ها همیشه درخاطراتشان می ماند و کسانی نیز همانند مرد غم سالی پر از غم اندوه را به تجربه سپری کرده باشند و می توان برای کسانی نیز سالی با غمها و شادیهای زیاد همراه باشد که آن نیز تجربه ای در خور تفکر است.در هر صورت پرونده سال 87 نیز بسته شد و جدا از غم ها و شادیهایش که همراه با سکوتها ،عشقها،گریستنها،تبسم ها،خنده ها ،ضعفها و امید ها به همراه بود مهمترین موضوعی که می توان در مورد آن بحث کرد گناه ها و پاداش هایی است که فرشتگان پروردگار عالمیان به ثبت رسانده اند و چه خوش اقبال کسانی که بهراه  پروردگارشان هدایت شده و  پرونده نیکی از سال87  به امانت نزد فرشتگان به جا  گذاشته اند. چه سخت است برای مرد غم  بخواهد مطلبی بنویسد که غمهایش را در آن پنهان کرده و از فرشته آسمانی خود الهه رویاهایش نو گل در خاک خفته اش صحبتی به میان نیاورد. آری من نیز پایان سال 2سفره هفت سین را تدارک دیدم .یکی در مزار عشق در خاک خفته من و دیگری در کلبه تنهایی خودم.آغاز سال 88 به همراه خانواده همسفرم در مزار عشقم هفت سین چیده شد و سال نو را در کنار سنگی مشکی که اسم فرشته مهربانم بر روی آن حک شده بود آغاز کردم. اکثریت آمده بودند هر کس که عزیزش در سال پیش در کنارش بوده و حال در خاک آرمیده سفره هفت سینش را به آنجا آورده بود و برایم یک چیز خیلی جالب بود صدای طبلی که از رادیو های اکثر ماشینها و آغاز سال نو از زبان گوینده رادیو گفته میشد همه  را به سکوتی زیبا برده بود و هیچ کس تا شعاع دید من حرف نمی زد و هر کدام مثل من به سنگهای روبرویشان نگریسته بودند و با قرآن با عزیزانشان نجوا می کردند .سکوتی زیبا و خاطره انگیز ،آری همسفر مهتابم میدانم که تو هم آنجا حضور داشتی و قطرات اشک من نثار صفحات قرآن در دستم گردید.دقایقی بعد به پدرم زنگ زده عید را به او و خانواده مهربانم تبریک گفته که پدر نیز حالی بهتر ازمن نداشت و گله از من که چرا به او تبریک عید می گویم ،عیدی که فرزندانش هر کدام به سر نوشتی تلخ دوچار شده اند و جای تبریک برای این عید را نمی گذاشت و جای امیدواریست که تنها خواهرم دلگرمی آنها بوده و در غمهایشان به آنان صبوری می دهد سفره دیگر را نیز در کلبه تنهایی خود گسترانده و تنها با یک تفاوت که به جای الهه زیبایم  که سال پیش در کنارم نشسته و سال جدید را به من تبریک می گفت حال با قاب عکس او و شمعی در کنارش سال جدید را به او تبریک گفتم. خداوندا آرزوی دوباره ای دارم من را مورد عنایت خود قرار بده .خاطره ای زیبا از ماه اول بعد از پرواز روح مهربان همسفر مهتابم را برایتان بازگو می کنم باشد که هر کس آن را باور دارد به پروردگارش بیش از پیش عشق بورزد. حدود یک ماه از پرواز روح مهربان همسرم می گذشت و چون بسیار بر روی سجاده نماز همسفر مهتابم گریستم و عطری خوش بو را از آن سجاده عشق استشمام کرده و برایم جالب آن بود که آن عطر به دستانم خو گرفت و با شستن هر باره و چند باره دستم از بوی عطر آن کاسته نمیشد و یک ماهی را با عطر خوش بو و معطر سپری کردم ولی نمی دانم چرا بعد از بازگو کردن آن موضوع به اطرافیان آن بوی خوش عطر از دستهای من و سجاده همسفر مهتابم از میان رفت.میدانم رازی بود که باید در سینه نگاه داشت و گناه هایی که ناخواسته به غفلت در آن دچار شدم و از عنایت پروردگارم محروم گشتم .آرزو دارم باز به آن تجربه دست یابم و محتاجم به دعای کسانی که در نزد پروردگار مقام منزلتی دارند..سال نو بر شما مبارک..

نجوا از: مرد غم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir


 

نوشته شده توسط مرد غم در 88/01/03 ساعت 0:39 موضوع | لينک ثابت


سال 87 گله دارم از تو گله دارم

به نام خداوند آرزوهایم

سلام فرشته آسمانی و عشق در خاک خفته من

آخرین نوشته مرد غم در سال هشتاد و هفت . میخواهم امشب از سالی که بر من گذشت صحبتی کنم . برای من سال 87 به دو قسمت تقسیم می شود .3ماه کامل و 11 روز و مابقی روزهای به جا مانده .می خواهم گله ای کنم از این سال بی معرفت ،سال گریستن من ،سال افسوس هایم ،سال تنها شدنم ،سالی که در قسمت اولش غرق در عشق و در قسمت دوم غرق در اشکهایم گذشت. سال 87 هیچ وقت از ذهن و یادم نخواهی رفت .سالی که در عمر نزدیک به سه دهه خود بیشترین اشک از چشمان من جاری و به آسانی روان بر روی گونه هایم گردید نمیدانم چرا ولی اشک به ندرت و به سختی از چشمان من سرازیر میگشت چون دلی قرص قلبی پر تلاطم و قدمهایی استوار داشتم و حال می فهمم که چرا دلی که گرفت و قلبی که شکست دیده خود آبیاری گونه ها را آغاز خواهد کرد .سال 87 گله دارم از تو گله دارم ،تو عشقم را ،نفسم را ،عمرم را در ثانیه ها و دقایق و لحظه های خود جا دادی و نفس را در سینه اش نگه داشتی و او را به خاک در چنین تاریخی به ثبت رساندی .سال 87 گله دارم از تو و بی معرفتیهایت گله دارم از تو که باید بر روی سنگ مزارش حک شوی و ادامه سالهای زیبایش را از او بستانی ،از تو که باید هر بار که به مزارش بروم تا عشقم را ببینم به چشم بیایی و عمر کوتاه او را به قلب شکسته ام یاداوری کنی.از تو گله دارم از تو که باید یادآوری روزهای سخت و درد آور باشی ،از تو که آخرین وداع را به یادم می آوری ،از تو که در سردخانه با دیدنش بر سر و صورت زدنهایم را به یادم می اوری ،از تو که گریستن بر روی تابوت و جدا نشدن از آن را به یادم می آوری ،از تو که بیهوش شدنهای چند باره ام را در مراسم عزایش به یادم می آوری ،از تو که در خاک گذاشتن با کفن کربلایش را به یادم می اوری ،از تو که خاک زیر سرش و روی کفنش را برای یادگاری برداشتنم را به یادم می اوری ،از تو که آخرین نگاهایم و مایوس شدن از باز شدن چشمانش را به یادم می اوری ، از تو که تکان دادن شانه هایش و صورت به خاک گذاشتنش را به یادم می اوری ،از تو که ریختن خاک بر روی عشق و آرزوهایم را به یادم می اوری ،از تو که سه شب در کنار مزارش گریستم و خوابیدم را به یادم می اوری ، از تو که اشک را از چشمان غریبه و آشنا جاری کردی به یادم می اوری ،سال87 گله دارم از تو گله دارم.نزدیک عید است نمی خواهم با این کلمات اشک را به چشمان دوستانم هدیه دهم، دردیست که مابقی را در دل میگذارم و با لبخندی تلخ به آن پایان می دهم.چه زیبا بود سال پیش در چنین روزهایی و سال تحویل و سفره زیبای هفت سین چیده شد و چه خوش ذوق و خوش سلیقه عشق در خاک خفته من ،عکسهایش یادگاریست که در صندوقچه دل جاودانیست و چه شیرین آرزوهای تو برای سال بعد با داشتن فرزندی مهربان همانند تو که به انجام نگردید. یک ماه میشود که به خواسته تو در خواب چند ماه پیش، جامه عمل پوشیدم و پیراهن مشکی را از تن به در آوردم تا هم دل تو و هم دل مادر شاد شود.سال 88 در راه است و می دانم در آن سال نیز سختیهایی را باید تجربه کنم و چون ساختار وب من با غم هم آغوش شده و عشق در خاک خفته من چند صباحی پیش بعد از مدتها به خوابم آمدی و ابراز ناراحتی از غم و اندوه من کردی می خواهم شعری را که در تیر ماه 82 سروده بودم و تو آن را دوست می داشتی برای عیدی به نمایش بگذارم .ممنون که از وب من بازدید کرده و نظراتی زیبا برای تسکین حالم به نمایش می گذارید ..عید بر عشق در خاک خفته من و همه شما عزیزان مبارک باد..

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

چنان در هیبت آن قد رعنای تو هستم

که تو پروانه ای،منم شمع وفادار تو هستم

کمان ابروی من،تیر نگاهت عاشقم کرد

که بعد از خالقم گوش به فرمان تو هستم

به آرامی تو چون دریا،تو دؤرٌی هستی بی همتا

چو ناهید در سحرگاهان،که من محو تماشای تو هستم

چو پروانه به دشت گل ،زنی بوسه به هر سنبل

منم معشوقه و،در عطش یک بوسه هستم

چو مرغ عشق بخوان نغمه،چو بلبل تو بزن چهچه

منم آن شاه دل خسته،که مات رخ زیبای تو هستم

ز هر پلکت زند قلبم،که آهسته شود هر دم

منم بیمارت ای لیلی،بیابانگرد و مجنون تو هستم

در این اوضاع و احوالم،ببین حال پریشانم

که در عالم همه گویند،ز عشقت نازنین دیوانه هستم

در این بتکده ام ساقی، روم سجده هر از گاهی

اجابت کن نیازم را ،که هر لحظه به امید تو هستم

در این کلبه سرای عشق،بسوز ای دل بساز ای دل

که بر چهره نشست پیری،هنوز در حسرت جوانی هستم

نجوا و شعر از : مرد غم


 

نوشته شده توسط مرد غم در 87/12/28 ساعت 0:34 موضوع | لينک ثابت


زندگی دفتریست برگ برگش خاطره

سلام همسفر مهتاب من ،سلام پر پرواز و آرزوی دیروز من،

عشق من در کجا سیر می کنی ،در کدام عالمی؟ هنوز حس دوران با هم بودن را به من داری ،دلم گرفته نازنین ،دلم هواتا کرده ،می دونم آرزوهای بی خودی می کنم ،می دونم تو را دیگر در این جهان نخواهم دید چه میشود کرد لحظه ای فراموشم نمی شوی الهه آسمانی من چرا باید این سر نوشت برای من رقم می خورد چرا عشق را در قلب من باربر کردی و چرا تنهایش گذاشتی ،حال من باید بگویم کاش موسیقی احساس مرا می فهمیدی ،حال من باید بگویم که دوری از تو نهایت سختی بر من است ، پروردگارا می خواهم ایندفعه با تو درد و دل کنم ،  با خدایی که آنقدر مهربان است که می تونم تو خطابش کنم . پروردگارم می دونم آنقدر به من نزدیک هستی ، میدونم دردو دلهای بندهات را گوش می کنی ،می دونم چون برای خلق ما از روح خودت در ما دمیدی .من خودم را دست کم نمی گیرم چون می دونم نمی خواهی بنده هایت خودشون را کوچک و دست کم بگیرند . خدایا بار اولم نیست که باهات درد و دل می کنم از روزی که خاطراتم را در دفتر خاطرات می نوشتم پانزده سال می گذرد بعضی مواقع روز به روز و گاه ماه به ماه و گاهی نیز چند ماه یک بار ،به دفتر خاطراتم رجوع می کردم و چند صفحه ای را سیاه کرده تا آرام بگیرم. پرور دگارا تا حالا هر چه آرزو کردم اجابت کردی و آنهایی را هم که بر آورده نشد از اشتباهات خودم بود که قدمی برای آرزویم بر نداشته ام . ولی شیرین ترین و زیباترین آرزویم دورانی بود که گذشت از پروردگارم همسری متدین و متعهد صبور و دلسوز خواستم که به آن آرزو دست یافتم هر چند کوتاه ولی پر از عشق و پر از نور امید و شور و نشاط .پروردگارا خود روزی ما را می آفرینی و خود روزی ما را به آغوش خاک باز می گردانی . خداوندا غم از دست دادن عزیزم سخت است ،سینه ام مالا مال درد است، دیده ام دریای اشک است، درد من درد عشق است.خدای من خدای آسمانها و خدای آفریننده زیبایها، به گفته همسفر مهتاب من به شدت دوستت دارم .با اینکه غرق گناهم ولی نه از روی نا امیدی بلکه از روی اشتیاق دیدار، عزراعیل را می خواهم ببینم نه انکه در فکر خطا کاران است، به مهربانی می خواهم به ملاقات با من بیاید،آرزوئست بس دشوار و دلی پر جرعت برای دیدار، می دانم دیر یا زود آن فرشته را خواهم دید و یک آرزوی قلبی دیگر میخواهم در راهی به دیار حق بپیوندم که مورد رضایت توست.نمی دانم چرا انقدر جمله همسفرم را دوست دارم ، خداوندا به شدت دوستت دارم و هر وقت این جمله را به من می گفت تاثیرش بیش از جملات دیگر بود. خدایا سال بعد در چنین روزی که نگاه به خاطرات نوشته شده ام در امشب می کنم چه حسی به من دست می دهد آیا در این جهان هنوز قلب من در تکاپو است یا روح من از جسم در خاک خفته من جدا گشته و به انتظار عفو پروردگارش امید بسته .چند بیتی از شعر های همسرم که خیلی دوستش دارم را می خواهم به قلم تکرار بنویسم تا روح صبورم با دیدن آن به آرامش برسد..

زندگی دفتریست از خاطرها ،، زندگی سرشار بوی خوش کنار هم بودنها،، زندگی طعم دوباره با هم بودنها،، زندگی پیمانه بزرگ ظرفیتها،، زندگی شاهنامه ایست ابتدا و انتهایش ناپیدا،، زندگی گاه غمناک است گاه افسانه ،، آدمهای تو این افسانه به مثال دیو و پری اند،،و گاه شاهزاده سوار بر اسب سپیده اند،، زندگی دفتریست برگ برگش خاطره ،، از برای هر نفس باشد او یک منظره ،، زندگی غمناله ایست از خزان یاسها،، زندگی مجموعه ایست از همه افسانها،،شعر هایی دارم پر ز احساس پاک،، که ز آن مهر به شهر دل مردم برود،، و به هر جمله آن دیده ای ابر شود و سکوتی بر لب ،، شعر هایی دارم که نفسهای مرا می شمرد ،،در دلم می شکفد به زبانم جاری و به دستم به جهان می آید،، شعر هایم را من به کسی می بخشم،، که بفهمد شب را راز یک یاس یه غم بلبل ناله شب بو را،،نغمه های دل یک عاشق خش برگی را موج دریایی را قصه هایی از مهر دردو دلهایی را،، شعرهایم گر چه از خطا بریزند ،، سبک از عمق دلم بر خیزند،،می سرایم اما نیست شعری که تواند گوید،،گفتنی هایم را از همه خاطرها،،کلماتش همه گریان وفا،، حرفهایی باشد از دیار کلمات......

چندین بیتی بود از همسفر مهتاب من که به شعر نو و شعرهای سهراب سپهری خیلی علاقه داشت.چقدر احساس پاک و زیبایی داشت و چقدر ساده و زیبا به قلم می آورد..آری زندگی دفتریست برگ برگش خاطره ،،از برای هر نفس باشد او یک منظره..

نجوا از : مرد غم

شعر از : همسفر مهتاب


 

نوشته شده توسط مرد غم در 87/12/17 ساعت 0:21 موضوع | لينک ثابت


منبع : خدمات وبلاگ نويسان جوان          www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir رفتن به بالاي صفحه This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting

کدهاي خفن جاوا اسکريپت

border="0" ALT="Google" align="absmiddle">